از نوجوان دوازده سیزده ساله خام و کمرویی مثل منهم انتظاری نمی رفت که عشق را بفهمد..اما داستان آن عاشقانه های سوزناک چه بود! ... شعرهای آنروزهای من توی نامه های پسر و دخترهای آنزمان پیدا می شد و کم و بیش به گوشم می رسید..ولی من فقط از بابت الهامی که به من می شد از عشق می گفتم و در بیت بیت شعرهایم عشقی که حتی لمسش نکرده بودم جاری بود.
حالا امروز در آستانه سی و چهار سالگی همین جا می نویسم و اعتراف می کنم که با تمام سلولهای بدنم..با تمام روح و جان و وجودم..عشق را درک کردم و بلعیدم.
عشق یعنی وقتی پسرت را بغل می کنی..گردن نازک و کوچکش بوی عطر مست کننده ی همسر رویایی و بی نظیرت را بدهد...وقتی بوسش می کنی انگار دو نفر را بوسیدی...عشق یعنی عصاره دوست داشتن یک فرشته که در صورت و سیرت یک مرد کوچک جریان داشته باشد.
کاش به اندازه بیست و دو سال گذشته وقت داشتم تا بنویسم...تا از عشق بگویم.
برچسب:
نویسنده: لیلا نعمتی